باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

نخودی من و باباش

تاسوعا و عاشورا شوشتر

سلام دختر عزیزم این سومین محرم و صفر هست که کنار ما هستی عزا داری هایت قبول امسال من و شما دوتایی رفتیم شوشتر بابا حمید دوست داشت مشهد باشه و چون این ایام خیلی خیلی شلوغه نشد ما همراهش بریم   عاشق خرسی هستی با اینکه واسه خواب کلی ادا اصول و تشریفات داری ولی تو بغل خرسی راحت خوابیدی     این چند روز هوای پاییزی شوشتر خیلی خوب و لذت بخش بود و تو با اولین تجربه چتر و چکمه بارونی کلی لذت بردی  عاشق بارون آب خیس شدن هوای آزاد هستی با هم زیر بارون   دیگه خونه مامان جونی و بابا جونی که میرسیم یه حیاط یه شیر اب و ساعت ها اب بازی اصلن سیر نمیشی از ...
15 آبان 1394

شهریور 94

سلام بارانم سلام عزیزم سلام همه عمرم آخرین روزهای تابستون رو در هوای خنک پاییزی سپری می کنیم و تو این هوا روز به روز عاشقترت میشه ثانیه به ثانی. برات میمیرم از  با شیرین زبونی ها و کارهات منو هلاک خودت کردی هرچی بغلت می کنم میبوسمت میچلونمت سیر نمیشه قربون اون چشمای خوشکلت بشم هر روز یه جمله بامزه یاد میگیری "من چی بوخورم" اونم با نازوعشوه "نیتونم" "من خواب دارم" تمام سعیم اینه از لحظه لحظه تحویل فیلم بگیرم دوست ندارم این روزهایک قشنگ بگذره فرشته معصومم شهریور ماه خوبی بود واسه هر سه ماه یه سفر با خاله مهوش رفتیم گیسوم و انزلی که هوا بارونی و عالی بود یه روز با عمو و حسام و خ...
30 شهريور 1394

تیر 94

  پرنسس باران و دخملش سوزی   بدون شرح! خواب یک فرشته خانه بازی کوروش      عشقولانه های ما دوتا دخمل جیگر خور در جیگرکی(مخ همه رو خوردی از بس گفتی آقا جیگر)   عاشقتممممممممممممممممممممممممم وقتی از خستگی تو چرخ خرید هایپر خواب رفتی پیکاسو کوچک (دیوار اتاقتو کاغذ چسبوندم که نقاشی بکشی) ژیمناستیک کار من ...
25 تير 1394

شکستن پا و رفتن به شوشتر

دوشنبه 18 خرداد بابا حمید بهمراه عمو حامد رفتن لوشان دنبال کارهای ماشین هنوز بدنمون کوفته بود و تو هم لنگ لنگان راه میرفتی. تمام بستن از فشار انگشتای دستم که تو رو محکم تو بغلم فشار داده بودم کبود بود ساعت 7/5 عصر بابا حمید برگشت و قرار شد ما فداش بریم پزشکی قانونی داشتی رو فرش دور بابا میچرخیدی که یهو از رو پا بابا رد شدی و نشستی رو زمین بشدت گریه کردن داشتم با مامان جون حرف میزدم فوری بغلت کردم پاهاتو ماساژ دادن ساق پاتو نشوند میدادی   20 دقیقه ای به همین منوال گذشت دیدیم دردت عادی نیست گریه ت ادامه دار حدود 8/5 بود سریع بردیم درمانگاه سرکوچه خدا روشکر دکتر ارتوپدی بود تا پاتو دید گفت عکس بگیرید دیدم داشت...
18 تير 1394

22 خرداد تولد دوسالگی پرنسسم با تم کیتی

امروز برایم تکرار آن روز فراموش ناشدنی است روزی که پلک جهان می پرید و دلم گواهی می داد اتفاقی می افتد اتفاقی می افتد... و لحظاتی بعد فرشته ای از آسمان فرود آمد در دامان من دنیا صدای گریه کودکی را شنید که امروز تنها بهانه برای خندیدن من است... امروز روزی است که تو به دنیا آمدی... همان روز زیبایی که خداوند مهربانم با تمام عظمتش به زمین لبخند زد و بهار را به یمن حضورت به ما بخشید... باران زیبای من،دخترکم می خواهم امروزم را فقط به تو فکر کنم..به زمانی که چشم گشودی و آغوش زمان ضربان قلبم را با تو یکی نمود و دنیایم با تو آغاز شد و به یمن حضور تو من مادر نام گرفتم... دخترم ،دنیای من امروز برای من فقط یک ...
22 خرداد 1394

معجزه و لطف خدا در حق ما

سلام با سپاس و شکر خداوند یزدان را که لطفش را شامل حال ما کرد و به ما زندگی دوباره ای بخشید خدایی هزاران هزار بار شکارم به درگاهت چهارشنبه 13 خرداد راهی سفر شمال شدیم که سفری که.....  ساعت 4 صبح با عمو رضا و خاله مژده و دوست عمو رضا به سمت داماش حرکت کردیم صبحانه رو در باغ های قزوین خوردیم و دوباره حرکت کردیم متاسفانه در نزدیکی لوشان نزدیک منجیل بر اثر بی احتیاطی یه خودرو مگان بهش برخورد کردیم و پس از واژگونی از پل پرت شدیم پایین با اینکه منو شما کمربند نداشتنم به طرز معجزه آسایی هر سه سالم موندیم فقط چند جراحت سطحی و کوفتگی داشتیم ولی شما تا چند ساعت شوکه بودی و تمام مدتی که بیمارستان بودیم نه حرف زدی نه گریه کردی نه راه رف...
15 خرداد 1394